ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
34
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
بياور . نيز عمرو بن عبد اللّه بن العباس السلمى [ 1 ] را با هفتاد مرد همراه او كرد . اينان به خانهء مسلم ريختند ولى مسلم حمله آورد و آنان را از خانه براند . بار ديگر حمله كردند اين بار نيز آنان را از خانه براند . چاره جز آن نديدند كه از بام خانهها او را سنگباران كنند و آتش در دستههاى نى مىزدند و بر او فرو مىافكندند . مسلم شمشير خود بركشيد و از خانه به كوى آمد و به نبرد پرداخت . بكير بن حمران الاحمرى به مقابلش آمد و شمشيرى بر او زد كه لب بالايش را بريد و لب پايينش را بشكافت . مسلم نيز ضربتى بر سر و ضربتى بر گردن او زد ، چنان كه نزديك بود به شكمش رسد . مسلم رجز مىخواند : اقسم لا اقتل إلا حرا * و ان رايت الموت شيئا مرا كل امرئ يوما ملاق شرا * اخاف ان اكذب او اغرا [ 2 ] چون چنين ديدند ، محمد بن الاشعث بن قيس پيش آمد و گفت : نه كس به تو دروغ مىگويد و نه مىخواهد ترا فريب دهد . و او را امان داد . مسلم تسليم شد . او را بر استرى نشاندند و نزد ابن زياد آوردند . محمد بن الاشعث به هنگام امان سلاح او را گرفته بود . چون مسلم به در قصر رسيد چشمش به خمى پر از آب سرد افتاد . آب طلبيد . مسلم بن عمرو الباهلى - پدر قتيبة بن مسلم - او را منع كرد ولى عمرو بن حريث جامى آب به دستش داد . چون آب به دهان آورد پر از خون شد . آن را بريخت و جام ديگر به دستش داد . اين بار دندانهايش در جام آب ريخت . گفت : سپاس خداى را ، اگر روزى من بود مىآشاميدمش . پس او را نزد ابن زياد بردند . به يك ديگر سخنانى درشت گفتند . ابن زياد گفت : تا او را بالاى بام بردند ، سپس احمرى را نيز كه مسلم شمشير زده بود بخواند و گفتش قصاص كند . او را نيز بر بام قصر فرا بردند و او گردن مسلم را بزد . سرش را از بام به زير افكندند و از پى آن پيكرش را فرو افكندند . آنگاه فرمان داد تا هانى بن عروه را نيز به بازار آوردند و گردن زدند . هانى فرياد مىزد : اى آل مراد . او شيخ و زعيم مراديان بود . آن روزها چون سوار مىشد چهار هزار سوار جوشن پوش و هشت هزار پياده همراه او بودند و اگر قبيلهء كنده و ديگر هم پيمانان با او همدست مىشدند ، شمارشان به سى هزار تن مىرسيد ولى آن روز هيچ كس به يارى او برنخاست . چون بكير بن حمران ، مسلم را گردن زد . ابن زياد او را فرا خواند و پرسيد : او را كشتى ؟ گفت : آرى . پرسيد : آنگاه كه براى كشتنش از بام فرا مىرفتيد ، چه مىگفت . گفت : تسبيح و
--> [ ( 1 ) ] عبد اللّه بن العباس . . . [ ( 2 ) ] حاصل معنى : سوگند مىخورم كه جز به آزادگى نميرم هر چند مرگ را تلخ يافتهام هر مردى روزى گرفتار شرى خواهد شد و من بيمناكم مبادا به من دروغ بگويند تا فريبم دهند .